هنر مدرن، ناآشناترین چیز هاست

 

شکل نامتعارف هنر مدرن ( همچون شعر ) چگونه احساسات مخاطب را بر می انگیزد

شعر، هیچ نیست مگر کاربرد نامتعارف زبان ، همچون هنر مدرن که گریزان از زبان متداول و آشناست و برای ایجاد لذت و خوشایندی ، دست به بیگانگی می زند ؛ این نگرش فرمالیستی ، در زندگی معاصر ، زبان را به کارکرد های ارتباطی خود تقلیل داده است و آن را به صورت قاعده ای در آورده است که همگان ، باید مقصود یکدیگر را دریابند و منطق و پذیرش در آن به گونه ای عیان باشد که انگار خود حضور ندارد ، به بیان دیگر زبان هیچ چیز نیست جز شفافیتی آشنا و این ابزاری است برای انتقال معنا .

 در شعر ، زبان آشنا در هم شکسته می شود ، و زبان به هدف تبدیل می شود ، زبان در شعر تنها ماده تشکیل دهنده و سازنده محسوب نمی شود بلکه آنرا به مبارزه و جنگ با خود می خواند ، در واقع  شعر ، زبان را ویران می کند ، آن را از حوضه ابزار ارتباطی دور می کند و همچون معضلی به آن می نگرد .

هنر مدرن ، این راز نهفته در شعر را ، پیش از نظریه پردازان بزرگ فرمالیست کشف کرده بود . اثر هنری مدرن همچون ناآشناترین چیزها در روش برتولت برشت تلقی می شود ، این روش بیگانه سازی نام دارد ، او می نویسد : ( رویداد یا شخصیتی را بیگانه کردن ، در درجه اول یعنی جنبه ی بدیهی و آشنا و مفهوم را از این رویداد یا شخصیت گرفتن ، و کنجکاوی و شگفت زدگی را نسبت به آن برانگیختن )). برشت اثر شاه لیر را اینگونه مثال می زند :

برشت

می توان خشم شاه لیر را به دخترانش را چنان نشان داد که تماشاگر کار اورا توجیه کند و آنرا یگانه کار درست طبیعی بشناسد و امکان خشمگین نشدن لیر را هیچگونه متصور نشود ، از سوی دیگر می توان مساله را چنان نشان داد که تماشاگر از لیر در خشم شود ، و امکان واکنش های دیگری را نیز برای او متصور شود ، پس خشم بازیگر را امری خاص بشناسد و نه امری کلی ، و با خود بگوید آری این خشم انسانی است ولی میان تمامی افراد انسان عمومیت ندارد ، در نتیجه تماشاگر امکان دگرگونی را می پذیرد ، و نه فقط خود ، بلکه شرایطش نیز متحول می شود ، تماشاگر دیگر کسی نیست که جهان را بپذیرد ، بلکه دیگر او بر جهان مسلط است .

( اکنون تئاتر ، جهان را در اختیار او قرار میدهد تا او در این جهان دخالت کند )

در هنر مدرن ، نا آشنایی ، هراس آور می شود …

 وقتی اذهان آدمیان به قاعده های مرسوم خود ، خو گرفته باشند ، نا آشنایی برا ایشان هراس آور جلوه می کند، شنونده ی کوارتت های شوئنبرگ یا وبرن ، هنگامی که یک قطعه موسیقی نا آشنا و نامتعارف می شنود ، به هراس می افتد ، او محتوا را می داند اما از شکل ، اجزای سازنده و نوع بیانش ، می ترسد و هنگامی که عادت های شنیداری و حس زیبائی شناسی اش به مبارزه خوانده می شوند ، جهان را هولناک می یابد ، این هراسناکی همان جنبه ی بازتاب از جهانی هول انگیز است که شوئنبرگ و وبرن در آن می زیستند ، هنر مدرن مخاطبین را از دنیای عاطفه و شور و آنچه رومانتیسیسم در برداشت ، دور می کند و احساس خویش را از شکل خود مستقیما القا می کند نه از بیانی قراردادی ، و یا بدتر از این تصویری خاص از هنرمند ایجاد میکند که مخاطب آن را باور ندارد ، اما همچون حکایتی پذیرفته است .

هنر مدرن آرامش مخاطب را برهم میزند . برای تماشاگر آشنا به رمزگان سینمای کلاسیک ، که با آنها میتوان مسائل را پیش بینی و درک کرد ، تماشاگری که پیشاپیش به پایان خوش و نتیجه دلخواه امید بسته ، زندگی در دنیایی که آلن رنه و آندری تارکوفسکی می آفرینند  ، هراس آور است . این است راز واکنش منفی عامه ی تماشاگران به سینمای مدرن .

تماشاگران عام هنگامی که یک فیلم با ساختاری مدرن را می بینند ، از برآوردن انتظار هنرمند ، ناتوان می شوند و توانائی اندیشیدن به طور مستقلانه را پیدا نمی کنند و چون نمی توانند طرحی معناشناسانه بیافرینند از آن رویگردان می شوند ، آثاری برایشان جذاب می شوند که انتهای آن قابل پیشبینی باشد و آنچه اهمیت دارد ، درک شدن آن نیست و مهم نیست که این آثار تا چه اندازه ترسناک یا عجیب باشند ، این (( شگفتیهای آشنا )) را می توان تحمل کرد ، آنچه تحمل ناکردنی است ، شکل و ساختار نامتعارف است .

در دنیای حقیر زندگی هر روزه ، ناامنی کم نیست اما هیچ چیز ناامن تر از آن نیست که شکل زندگی دگرگون شود

هنر مدرن و ابهام معنائی

در هنر مدرن آنچه اهمیت دارد و نتیجتا ، فوری به دست می آید ، ابهام معنایی است که نقش مهمی را ایفا می کند  ، اما همواره برای بیان ابهام در هنر مدرن ، پیچیدگی و بغرنجی راه حل مناسبی نیست ، درست است که بسیاری از آثار مدرن چون بخش هایی از یولیسس جیمز جویس ( ۱۸۸۲-۱۹۴۱  * نویسنده ایرلندی که گروهی رمان اولیس اورا بزرگ ترین رمان سده بیستم می دانند ) و کل آخرین رمان او ، سرشار از رموز ، و از مبهم ترین آثار ادبیات جهان است و یا واپسین کانتو های ازرا پاند ( نویسنده مدرنیست آمریکائی که برای نوشتن اشعار بلند و ناتمامی که کانتو نام دارد ، بسیارمشهور است ) ، بدون توضیح شارحان و منتقدان قابل درک نمی باشند ، اما این یک قانون کلی هنر مدرن محسوب نمی شود ، کافکا ( ۱۸۸۳- ۱۹۲۴ ) ساده می نوشت ، و نثر او همانند گزارش ها اداری بود و این امر ، عامدانه صورت میگرفت ، در دنیای مدرن ، معماری گرایشی آشکارا به سوی سادگی داشت و این سادگی افراطی رو به جایی می شتافت که هر جزء به عنوان یک اصل بنیادی ، کارایی و مزیت  می داشته است .

می توان مدعی شد در بیشتر آثار هنری مدرن ، قاعده ی ابهام بود که در نهایت ، حکم صادر می کرد ، برای مثال آثار کافکا به خصوص داستان های کوتاه او نثری ساده و شیوه ی بیانی سهل و ممتنع داشت و همواره چیزی ناگفته در میان سطور آثارش موج میزد ، قاعده مطلقی که در آثار کافکا وجود دارد ، ایجاز بیان است و این تصور را در ذهن خواننده به وجود می آورد که در لابلای متن ، باید طرح روایی داستان را کاوید و آنچه می خواند مهم نیست بلکه آن نتیجه نهفته مهم جلوه می کند که باید در ذهن متبلور شود ، کافکا از مجاز های بیانی بیزار بود و از آنها تا میشد دوری می کرد.

کافکا

حکومت مطلق ذهن

هنر مدرن ، در خود یک پنهانگری را داراست که همان تجربه ی نهان و باطن شخص هنرمند است ، هنرمند مدرن به تغییرپذیری واقعیت باور دارد ، این سازوکاری که در ذهن انسان معاصر وجود دارد در فهم و بیان هنرمند اهمیت پیدا میکند و به یک رویکرد مبدل می شود .

حکومت مطلق ذهن

مارسل پروست ( ۱۸۷۱-۱۹۲۲ ) نویسنده و منتقد بزرگ فرانسوی در رمان بزرگ خود ( در جستجوی زمان از دست رفته ) همزمان کار یک فیلسوف را نیز انجام می دهد ، او به شیوه ای خیره کننده نشان داد که زمان زندگی هیچ نیست مگر توانائی ذهن در حکایتگری . روش رسیدگی به این راه برای پروست همچون مارتین هیدگر( ۱۸۸۹-۱۹۷۲ از بزرگترین فیلسوفان قرن بیستم که به شیوه ای نوین به تامل به وجود خود پرداخت ) ، به صورت متفاوتی صورت گرفت ، پروست به این نتیجه رسید که هیچ فاصله ای زمان را از هستی انسانی جدا نمی کند ، از سوی دیگر او دانست که زندگی راستین آدمی دانستنی و شناختنی نیست مگر در زمان روایت شده ، یعنی در بیان ادبی یا هنری . این پرسش وارد می شود که آیا قهرمان واقعی رمان مارسل پروست ذهنی نیست که به زمان می اندیشد ؟ جیمز جویس و ویرجینیا وولف نیز به همین شیوه ، وابسته به جوشش ذهن و سیلان آگاهی آدمی هستند و این بهترین نکته برای هنر مدرن است که در آن حاکمیت مطلق ذهن است ، هنگامی که آثار نقاشی پیکاسو یا موسیقی شوئنبرگ را تحلیل می کنیم ، نتیجه می گیریم که ایشان کل اجزاء را تجزیه می کردند و هر جزء را آنچنان که خود درست می دانستند شکل می دادند و این قاعده ی مطلق مدرنیسم است که ذهن ، حاکم مطلق است .

 

خودآگاهی هنرمند مدرن

پوئسیس چیست ؟

پوئسیس ( معرب آن بوطیقا ) یک واژه یونانی است که به معنای صناعت یا عمل ساختن است ، این واژه در زبان یونانی ، پس از فلسفه نظری و عملی ارسطو ، به شاخه ای از حکمت و فلسفه اطلاق می شود که معنا و بازتاب وسیع از خودآگاهی در آفرینش هنری را بازمی تاباند .

تاریخ هنر ، هیچ دوره ای را چون دوره معاصر به یاد ندارد که هنرمند اینگونه به کار خود آگاه باشد و این نکته برای مدرنیسم کمتر از ویژگی های دیگر آن ، اهمیت و مزیت ندارد . تمامی هنرمندان مدرنیست از معنای تاریخی و زیباشناسانه ی کار خود آگاه بوده اند و این آگاهی از کار خود چنین دقیق و کامل ، بدان حد میرسد که خود ناقد آثار خویشتن می شوند و برای آن بحث می کنند ، تمامی هنرمندان مدرنیست نامبرده ، در مقاله های انتقادی ، نامه ها و گفتگوهای منتشر شده ، و یا مهمتر در آثار هنری خود تصویری کامل و جامع از ( پوئسیس ) خویش ارائه داده اند ، هنرمند مدرن نه تنها به منش خودآگاهی رسیده است بلکه از از راه آنچه ژولیا کریستوا ( مناسبت بینامتنی ) خوانده به متون دیگر و به تجربه های ادبی دوران وابسته است . ژولیا کریستوا متولد ۱۹۴۱ در بلغارستان ، فیلسوف ، منتقد ادبی و روانکاو فمنیست قرن حاضر است ، او در نظریات خود درکی عمیق از مفاهیم فلسفی فرویدگونه از خودآگاهی و ناخودآگاهی بیان می کند و در جنبش پساساختارگرایی همچون دریدا ، دکارت و رولان بارت نقش مهمی را در سوژه شناسی مدرن ارائه می دهد .

 

جولیا کریستوا

جولیا کریستوا

 گذشته از موارد استثنائی ، هنرمند مدرن کارش را صرفا بر اساس شهود وغریزه پیش نمی برد ، آفرینش برای او وابسته است به دانش زیبا شناسانه از تجربه ی هنری دوران .

اسکار وایلد ( ۱۸۵۴-۱۹۰۰ ) نویسنده ایرلندی تبار ، رساله ای به غایت خواندنی ، به نام ( ناقد در مقام هنرمند ) نوشته بود ، او چنین میگفت که در مورد هنرمند مدرن باید جای واژگان را عوض کرد و گفت ( هنرمند در مقام ناقد ) . اسکار وایلد همچون هنرمندان دیگر که به نبوغ نقادی خود آگاه بودند و همچون هرمان بروخ ( ۱۸۸۶-۱۹۵۱ نویسنده اتریشی یهودی * نویسنده سه گانه  خوابگردها ) متونی را می نوشتند که در آن به نقد خویش می پرداختند و چهارچوب مفاهیم هنر مدرن را گسترده تر می کردند .

هنر یک کنش ارتباطی است

هر گاه تجربه ی آفرینش و دریافت هنر را برای کارکرد ارتباطی آن ، مختصر نمائیم ،بدون آنکه به همه مسائل پاسخ دهد، چهارچوب ، شِمای ارتباطی و کارایی افزونی را می یابد . اما اگرمسائل زیبائی شناسانه را ، حتی از جنبه های خاص ، فراتر از آن کارکرد ارتباطی بدانیم ، که به راستی چنین نیز هست ، آنگاه ناگزیر می شویم تا راهی تازه جستجو نمائیم ، راهی که نمایانگر ( راز اثر هنری ) باشد .

برای مثال ، و اینکه شِمای ارتباطی ، چه امکاناتی را در فهم گشوده می سازد ، و باور به وجود اثر هنری بیرون از ارتباط چه معضلاتی را به بار می آورد ، ( بوف کور ) صادق هدایت را بررسی می کنیم : صادق هدایت یکی از بزرگترین نویسندگان پیشرو در این سده ، در شاهکار خود بوف کور ، بارها نوشته است که فقط برای سایه خودش که بر دیوار افتاده است می نویسد ، به دلایل بسیار قوی ، باور می کنیم که این فقط گفته ی شخصیت اصلی بوف کور نیست بلکه اصل راهنمای هدایت در نوشتن این رمان است . هدایت همواره از دنیای رجاله ها و دنیای پشت دیوار نفرت داشت و در فاصله ای ژرف با محیط اطرافش می زیست و در آمیزه ای شگفت انگیز از دلدادگی و نفرت ، نیاز و وازدگی ، دور ودورتر می شد ، او نوشته هایی را که برای سایه اش می نوشت با هزاران مصیبت ، سرمایه شخصی ، وام مالی و خارج از ایران ، چاپ و کرد و از بی توجهی نسبت به نوشته هایش ، دل آزرده و خشمگین می شد ، بسیاری خودکشی وی را ناشی از بی توجهی اغراق آمیز اطرافیان دانسته اند ، اما بدون شک این بی تفاوتی لطمه ای جدی بر او وارد میکرد و او را آزار می داد ، او از آدم های عوام و پست اکراه داشت ، اما برای ارتباط با آنان می نوشت ، اما پذیرفته نمی شد و تمامی کوشش هایش با شکست مواجه می شد .

صادق هدایت در اتاق کار خود به تنهایی جاییکه کاملترین فضا برای ادبیات معاصر ایران بود ، برای سایه اش می نوشت و میخواست برای سایه ای که او را نمیشناسد ، خود را معرفی کند .

هنر از این لزوم ارتباط با دیگری ، از این نیاز و اشتیاق سوزان به گفتگو ، به معرفی کردن خویش ، آفریده می شود ، حتی اگر آفریننده اش در لحظه ی آفرینش هیچ به این الزام نیندیشد .

میخاییل باختین ( ۱۸۹۵-۱۹۷۵ ) فیلسوف و متخصص ادبیات روسی ، یکی از مهمترین متفکران قرن بیستم درباره ارتباط گفتگویی می نویسد : ( برای انسان ، چیزی هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست ) ، تا روزی که ونسان ونگوگ ، قلمو و ماله را بر بوم مینهاد و آن را حرکت میداد ، بیرون از آگاهانه خود یا خواسته هایش و یا نیات و نقشه هایش ، کاری ارتباطی را انجام می داد و این نه فقط برای کسانی بود که او را بشناسند و بپسندند، بلکه زمانی که هنر وجود نداشته باشد ، یعنی گسسته از ارتباط است .

پس همانطور که گفته شد ، شمای ارتباطی ، معضل های زیبایی شناسی را روشن میکند و دوسویه ، پیام آور می شود ، حتی اگر هنرمند به این ارتباط آگاه نباشد ، یا خواهان آن نباشد ، هنر کارکردی ارتباطی میابد .

اگر اثر هنری از صراحت معنایی برخوردار نباشد و پیام او اساسا رازآمیز باشد و به ادراک حسی و حتی بخردانه درنیاید و مفاهیم و معانی آن باطنی و نهفته باشد ، به گفته مارتین هیدگر ( اشارتی روی پنهان کرده باشد که چیزی نمی گوید اما از چیزی ناگفتنی خبر می دهد ) آنگاه ما از قلمرو ارتباط می گذریم و به جهانی اسرارآمیز گام می نهیم و این بارزه در هنر مدرن به روشنی مشهود است.   

اشتراک گذاری این مطلب
Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on whatsapp
Share on pinterest